شمارهٔ ۴۲۱
واعظ خر است و انجمن وعظ خرگلهگر خر رود به خرگله نتوان ز خر گله
از صوت طفل خرد تواجد کند بلیراه سماع خر بود آواز زنگله
آسودگی مجوی ز واعظ که خلق راجز درد سر نمی دهد از بانگ و مشغله
روشن نشد ز پرتو گفتار او ولیکی کرم شبچراغ کند کار مشعله
شیخ خمیده پشت که آرد به چله رویاز بهر صید عام کمان می کند چله
فرض است عشق و هر چه بجز عشق نافله ستتا چند ترک فرض کنی بهر نافله
جامی رساند سلسله خود به اهل فقرلیکن به هیچ جا نرسد کس به سلسله