شمارهٔ ۴۱۳
خورشید و ماه را چه برابر کنم به توبنشین دمی که دیده منور کنم به تو
مشکین شمامه ایست زنخدان تو ز خطپیش آی تا مشام معطر کنم به تو
بنگر میان خویش چه حاجت که من به مویتشبیه ضعف این تن لاغر کنم به تو
با هیچ آفریده تو را نیست نسبتیترسم کزین عقیده دیگر کنم به تو
رویت بهشت و لعل تو کوثر بود چراذکر بهشت و چشمه کوثر کنم به تو
چون می روی ز دیده به صورت مجال دهکآیینه خیال مصور کنم به تو
تقریب ذکر جامی و تحریر حال اوستچون وصف عاشقان سخنور کنم به تو