شمارهٔ ۴۰۷
مه ترکی زبان من نداند فارسی چندانچو گویم بوسه ده مشکل نهد بر فارسی دندان
پریرم بود در دل شوق او چندان که می مردمچو آمد دی دو چندان گشت و هست امروز صد چندان
ز غیرش دیده دربستم مکن گو جا به دل هر بتکه این شهریست از آمد شد بیگانه دربندان
چه حاصل گر شد از سندان دلهایش تنم حلقهچو نگشاید دری بر روی من زین حلقه و سندان
نه یوسف داشت تنها محنت زندان که چون یوسفبه زندان رفت بی او بر زلیخا شد جهان زندان
من ابر نوبهارم او گل خندان عجب نبوداگر باشم به باغ دهر من گریان و او خندان
بتان فرزند و جامی نیست جز یعقوب غمدیدهکه مشعوف جمال یوسف است از جمله فرزندان