گنج

شمارهٔ ۴۰۳

بیا ای ساقی گلرخ می گلرنگ گردان کنبه روی گل گل از می مجلس ما را گلستان کن
نباشد مفلسان شب نشین را دسترس شمعیسوی ویرانه ما آی و کار ماه تابان کن
به سختی می رود جان از تنم نادیده دیدارترخت بنمای و جان دادن بر این دلخسته آسان کن
دل من نامه درد است و عنوان چهره پرخوناگر مضمون نمی خوانی نظر در نقش عنوان کن
ز خون کس به دستت رنگ و تیغت زنگ نپسندمرقیبان را به شغل کشتن عشاق فرمان کن
هلاک جان ما خواهی کمان ابروانت راز مژگان تیر ساز و تیر را از غمزه پیکان کن
خراسان معدن عشق است و خوبی جامیا دل نهبه داغ عشق خوبان یا برو ترک خراسان کن