شمارهٔ ۳۵۳
بیخود فتم هرجا روان آن قد رعنا بنگرمچون بگذرد خیزم نشان بر خاک ازان پا بنگرم
زانجا که روزی دیدمش باشم گریزان چون کنمبی او نباشد طاقتم کانجا روم جا بنگرم
از دیدن او چون مرا مانع شود دیوار و درگریان ز شهر آیم برون گلهای صحرا بنگرم
خواهم به طوفان بلا عالم تهی از دیگرانتا گه گهی آن روی را باشد که تنها بنگرم
می میرم از یک دیدنش هان ای رقیب از مرگ منمی خواهی از رخسار او برقع بکش تابنگرم
امروز دیدم روی او مشکل که تا فردا زیمچندان امان ده ای اجل تا بخش فردا بنگرم
آنچ از غم او می کشم حاشا که از وی چون رهمبر کوی خوبان بگذرم در روی زیبا بنگرم
با آه خود دارم هوس هر شب شدن بر آسمانتا بی لب جانبخش او حال مسیحا بنگرم
جامی نبینم حاصلی در کوی او عشاق راجز آب چشم و دود دل چون زیر و بالا بنگرم