شمارهٔ ۳۵۲
به بزم عشق بتان را چو نام می گویمتویی مراد چو ماه تمام می گویم
ز بس که ذکر تو سربسته می کنم ز بتانبه فهم کس نرسد کز کدام می گویم
چو در نماز همی ایستم خیال توراگهی ز راست گه از چپ سلام می گویم
زبان ز کوثر و تسنیم بسته ام لیکنحکایت لب لعلت مدام می گویم
بغیر سیب تو هر میوه ام به لب که رسیدگر از بهشت رسیده ست خام می گویم
ثنای قدرشناسان کنج میکده استچو وصف عارف عالی مقام می گویم
حدیث جامی و شیرین شدن بر او می تلخکرامتیست که از پیر جام می گویم