گنج

شمارهٔ ۳۴

ای خاک ته کفش تو کحل بصر ماکفشی که زنی بر سر ما تاج سرما
می کن به خبر پرسی ما رنجه لب خویشزان پیش که پرسی و نیابی خبر ما
پیش از حرم کعبه به کوی تو رسیدیمکوتاه شد المنة لله سفرما
سیل مژه از کوی تو خون دل ما شستآنجا نپسندید که ماند اثر ما
دامن همه پر داغ بود خرقه ما رازان خون که چکیده ست ز داغ جگر ما
زاشک و رخ ما در ره خود پای کشی بازپیش تو کم از خاک بود سیم و زر ما
ریزیم به پای تو در نظم چو جامیآویزه گوش تو نشاید گهر ما