گنج

شمارهٔ ۳۲۸

چهره زرد ز خون بسته جگر ته به تهمسرخرویی بجز این نیست ز بخت سیهم
جوی خون گرد من از دیده درآمد چه کنمقوت پای ندارم که ازین جو بجهم
گر دهد جایگهم پیش خود آن سلسله موینتوان داشت به زنجیر دگر جا نگهم
نیست مقصود من از عشق بتان عیش و خوشیعرض آنست که از ناخوشی خرد برهم
شستم از زنگ ریا خرقه خود صوفی وارمصطبه صومعه و میکده شد خانقهم
به یکی گوشه ام از میکده گر بار دهنددلق و سجاده تزویر به یک گوشه نهم
دست جامی بود و دامن جانان یعنیبدهم جان ز کف و دامن جانان ندهم