شمارهٔ ۳۲۷
گناه عشق بتان گرچه ساخت نامه سیاهمبس است خط عذار تو عذرخواه گناهم
نه قطره هاست ز اشکم به روز زرد فتادهز دست آبله ها چهره از زباله آهم
هزار تن بودم کاشکی که بهر قدومتدر انتظار نشیند یکی به هر سر راهم
میان خلق همی بندم از تو چشم جهان بینولی به دیده دل نیست جز سوی تو نگاهم
ببین چه صبح سعادت دمید تیره شبم راکه دیده بر رخت افتاد بامداد پگاهم
ز بس که کاستم از غم بس است سایه تاریز طره تو ز گرمای روز هجر پناهم
مگو به عشوه که جامی چه خواهی از طلب منبه خاک پای تو سوگند کز تو جز تو نخواهم