گنج

شمارهٔ ۳۲۰

نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسمدارم امید که مبذول بود ملتمسم
من که باشم که کنم هم‌نفسی با چو توییاینقدر بس که به یاد تو برآید نفسم
می‌روم گاه به پا گاه به سر در ره عشقدل ازین وسوسه فارغ که رسم یا نرسم
ماندم از قافله کعبه روان باز ولیوقت خوش می‌کند از دور صدای جرسم
جز مرا دولت ره‌بوسی این قافله نیستهیچ غم نیست گر از کعبه روان بازپسم
به طفیل سگ کویت شده‌ام کس ورنیاز کسی دورم از آنجاست که من هیچ کسم
چند پرسی که درین باغچه جامی تو که‌ایتو گل و سروی و در پای تو من خار و خسم