گنج

شمارهٔ ۲۸۶

آن تهیدست چه خوش گفت می لعل به کفکه خوش آن کس که به می حاصل خود کرد تلف
صرف کن در ره می هرچه به دست راست تو راکه نوای طرب از دست تهی دارد دف
صف کشیدند به میخانه همه خم شکنانصفدری کو که به همت بدراند این صف
زخم پیکان تو را بر دگری نپسندمهرکجا تیر زنی سینه من باد هدف
شرف آدمی از عشق بود هرکه نشدعاشق او را نبود بر دگران هیچ شرف
جامی از شعر مکن بس که دهد آخر کارزاده طبع تو خاصیت فرزند خلف
تربیت گرچه در اول ز صدف یافت گهرجز طفیل گهر اخر که برد نام صدف