شمارهٔ ۲۶۶
آن که بر خیل بتان ساخت خدا پادشهشسرمه اهل نظر باد غبار سپهش
شرمسارم که چو آمد به سرم قاصد اوبرنیامد ز تنم جان که فشانم به رهش
حسن قاصد چو به مقصودی شه خاص بودکی سزد چشم گدایان که شود جلوه گهش
چون رسد جلوه کنان کوکبه حسن ایازبجز از دیده محمود نشاید نگهش
دیده اهل غرض باد چو کافور سفیدتا نبینند به آن خال معنبر سیهش
گر دلم را بشکافد چو گل آن غنچه دهانیابد از شوق خود آغشته به خون ته به تهش
نیست جز قول زبان هیچ گنه جامی راآه اگر درنگذارند کریمان گنهش