گنج

شمارهٔ ۲۳۳

دلم بی جمال تو نوری نداردجدا از وصالت سروری ندارد
ببین لاله را با همه باد در سرکه پیش تو چندان غروری ندارد
به می زان دهم نقد هستی که هر کسنشد غایب از خود حضوری ندارد
تجلی طلب موسی توست جانمکه جز کوه اندوه طوری ندارد
به تلخی به سر می برد عمر شیرینز شیرین لبت هرکه شوری ندارد
ز رشک تو بستان چنان ماتمی شدکه گل گرچه سوریست سوری ندارد
ز خود نال جامی نه از خوبرویانکسی بر تو در عشق زوری ندارد