گنج

شمارهٔ ۲۲۵

سرکویت ز شور بیخودان میخانه را ماندخروش بی قراران نعره مستانه را ماند
تو شمع مجلس انسی که چون روح القدس مرغیز هر سو گرد تو گردان شده پروانه را ماند
نه ز آزار رقیبت آشنا ایمن نه بیگانهعجب خاصیتی دارد سگ دیوانه را ماند
قدت نخلیست زو آویخته همچون رطب دلهابه هر یک از تو پیکانی نشسته دانه را ماند
کهن افسانه ای گویند خلق از لیلی و مجنونکنون حال من و تو راست آن افسانه را ماند
خوشا با هندوی زلفت فکندن پنجه در پنجهدرین سودا دلم صد شاخ گشته شانه را ماند
زبس کز مهر هر کس در غمت برداشت دل جامیمیان آشنایان چون فتد بیگانه را ماند