گنج

شمارهٔ ۲۲۳

گهی که بر سر زلفت شمال می‌گذردازو بپرس که بر ما چه حال می‌گذرد
ز روز هجر تو رازی جز این نمی‌گویمکه روز همچو مه و مه چو سال می‌گذرد
به مجلسی که تویی بی‌نقاب مه ز سحابنقاب کرده به صد انفعال می‌گذرد
چو بی‌رقیب همی‌بینمت ازان لب لعلگدایی عجبم در خیال می‌گذرد
تعطشم به تو ننشست اگرچه خنجر توبه حلق تشنه چو آب زلال می‌گذرد
دلم به یاد لبت از خیال لعل گذشتکسی که یافت گهر از سفال می‌گذرد
نمی‌رسد به دل اهل طبع جز جامیچو ذکر طوطی شیرین مقال می‌گذرد