گنج

شمارهٔ ۲۲۲

گرچه اندازد به شاخ سدره امیدم کمنددست کوتاهم ز تار زلف آن سرو بلند
تا چرا آن لب به حلوایی شکر آلوده شدسربه سنگ از کله خشکی می زند هر لحظه قند
گوهر آمد لعل آن لب کان آن جانهای مابر چنان گوهر نشد فیروز هرکس کان نکند
تا فتادم دور ازان مه بر بساط شوق اوپای می کوبم خروشان همچو بر آتش سپند
ناصحا پندم مده کز باده بازآ زانکه کردبند بر گوشم صدای صوت مطرب راه پند
تا سگان کوی او روزی به من پهلو نهندزیر دیوارش چو سایه خویش را خواهم فکند
عاشق آن گلرخی جامی چه گیری گل به دستخرقه خونین بر انگشت درست خود مبند