شمارهٔ ۱۹۸
دمبدم دیده که خون می ریزددل خون گشته برون می ریزد
دل یکی قطره خون دیده ازوسیل خون این همه چون می ریزد
در تنم می فکند زلزله هجراز دلم صبر و سکون می ریزد
دانه خال تو در آب و گلمتخم سودا و جنون می ریزد
خونم از دیده گه پابوستچون می از جام نگون می ریزد
لبت از فتنه غبارم برجاناز خط غالیه گون می ریزد
بی لب لعل تو جامی می نابمی خورد وز مژه خون می ریزد