شمارهٔ ۱۹
بنازم آن سوار نازنین راکه برد از کف عنان عقل و دین را
اگر سلطان جمالش را ببیندکند تسلیم او تاج و نگین را
چو نتوانم که بوسم نعل رخششبه هر جا بگذرد بوسم زمین را
مراآن لطف ساعد گشت نی تیغچو برزد بهر قتلم آستین را
برآرد صوفی انگشت شهادتچو بیند آن لب چون انگبین را
ز چین زلف چون بنمایدم رویبه یاد آرم نگارستان چین را
چو جامی جز رخش را سجده آردبشوید از خوی خجلت جبین را