شمارهٔ ۱۸۰
دم به دم خونم ز دیده بر گریبان میچکدمیفشانم چون گریبان را به دامان میچکد
مینویسم وصف لعلت وز شکاف کلک منآب حیوان میتراود رشحه جان میچکد
از شکاری نیست هریک از دل صاحبدلیستقطرهقطره خون که تیرت را ز پیکان میچکد
نیست اشک این بر رخم در سینه پیکانهای توآب گشته ز آتشم و اکنون ز مژگان میچکد
پیش رویت گر زدم آه و شدم گریان چه عیبموسم گل میدرخشد برق و باران میچکد
از خوی رخسار تو یا جرعه لبهای توستهر نم لطفی که بر خوبان بستان میچکد
شیشه سبز فلک را ساخت جامی پر گلاببس که آبش چون گل از اوراق دیوان میچکد