شمارهٔ ۱۶۸
محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شدساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد
جز می صافی نمی بینم مداوا هرکه رادل مشوش حال ناخوش روزگار آشفته شد
خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خوابزانکه این دولت نصیب چشم شب ناخفته شد
چند می پرسم که شاه عشق را منزل کجاستخانه آن دل که از گرد خواطر رفته شد
راز پنهان به که بر دار بلا حلاج راآن همه رسوایی از یک نکته ننهفته شد
خنده زن در روی من یک بار چون گل کین همهخونم اندر دل گره زان غنچه نشکفته شد
جامی از گوش گدا طبعان بود گوهر دریغخاصه این گوهر کز الماس تفکر سفته شد