گنج

شمارهٔ ۱۳۴

می کند عشق تو تاراج دل و دین الغیاثمی برد صبر و قرار از جان غمگین الغیاث
گاه اندر عز کشفم گاه در ذل حجاباز تلونهای حال ای شاه تمکین الغیاث
خواند از کوی خراباتم به کنج صومعهاز نصیحتهای شیخ مصلحت بین الغیاث
گر به چین افتد سواد کفر زلفت کافرمگر نخیزد از نهاد کافر چین الغیاث
تا به تو آرم پناه از عشوه های چشم تومی کند لعل لبت هر لحظه تلقین الغیاث
هر دعایی راکه آمین گو نباشد فضل توزان دعا گویم معاذالله زآمین الغیاث
عقل چون غوغا کند باشد به عشق آورده رویدرد جامی یا غیاث المستغیثین الغیاث