گنج

شمارهٔ ۹۹

تیر مژگان کان دو چشم خوابناک انداختنددر دل عشاق محنت دیده چاک انداختند
نقد دل نامد به کف گرچه پی آن گمشدهآن رخ و زلف غبارآلوده خاک انداختند
بویی از میخانه زد بر ساکنان صومعهجویها در صحن آن کندند و تاک انداختند
کم طلب اشک نیاز از دیده آلودگانزانکه این گوهر به دامنهای پاک انداختند
شد دو چشمت غمزه زن در خاک و خون غلطید دلمرغ مسکین را به زخمی در طپاک انداختند
بر مغان بویی زد از لعل لب میگون توصیت میخواری درین دیر مغاک انداختند
دست زد جامی به مسکین صولجان آن سوارهمچو گویش سر به میدان هلاک انداختند