شمارهٔ ۸۸
چو می دم با لب جانان من زدز غیرت آتش اندر جان من زد
به ترک عشق پیمان بسته بودمجمالش رخنه در پیمان من زد
به میدان همچو گوی افتاد صد سربه هر چوگان که دی سلطان من زد
چو باران ریختم از دیده چون برقلب او خنده بر باران من زد
گریبانم اجل سوی عدم تافتخیالش دست در دامان من زد
عجب مستغنیم زان روز کان گنجقدم در کلبه ویران من زد
سرودش ذوق دیگر داد جامیچو مطرب چنگ در دیوان من زد