شمارهٔ ۸۷
سر زلفت گره بر کار من زدلب لعلت دم از آزار من زد
دلم جز راه هشیاری نمی رفتخطت راه دل هشیار من زد
به خود پندار صبرم بود کآتشغمت در خرمن پندار من زد
به خون دل غمت را کلک مژگانرقم بر صفحه رخسار من زد
به عقلم کی رسد دعوی که عشقتقفای عقل دعویدار من زد
به سینه عشق سنگ محنتم کوفتدر گنجینه اسرار من زد
قبول دوست بس جامی چه باک استرقیب ار طعنه بر گفتار من زد