شمارهٔ ۸۳
نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ
سر هزار عزیزت فتاده بر سر کویگه خرام منه پای بر زمین گستاخ
بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدیدکه می خورد مگس از لعلت انگبین گستاخ
به جان خود که ببخشای بر جوانی خویشمیا به غارت پیران پاک دین گستاخ
ادب جمال دگر بخشدت ز ناز مزنقدم به فرق گدایان ره نشین گستاخ
رقیب را ز بر خود بران که از خرمنبه است دور چو افتاد خوشه چین گستاخ
به عذر پیش سگان تو جامی آید روزبر آستان تو ساید چو شب جبین گستاخ