گنج

شمارهٔ ۸۲

ای صیقل جبین تو داده جلای روحدر دل بود خیال تو تن را به جای روح
ای نسبت صفای بتان با وجود توچون نسبت کدورت تن با صفای روح
خود گو که از تو چون گسلم چون تویی مرامحنت زدای قالب و راحت فزای روح
جان را گداختم به هوای تنت بلیتن را کنند اهل ارادت فدای روح
روحم خبر ز عشق ازل می دهد کجاستروحانیی که گوش کند ماجرای روح
روح الله آن نفس که ز روح القدس گرفتلعل لبت به آن زند اکنون صلای روح
تو روح جامیی و می لعل چون خوریباشد تو را غذای تن او را غذای روح