گنج

شمارهٔ ۸

نات سلمی و لکن لاخ برق من مغانیهابلی منزلگه مقصود را باشد نشانی‌ها
نسیم کوی او بخشد دل امیدواران راامید کامگاری‌ها نوید شادمانی‌ها
کجا شد آن ز روی او شبم را روشنایی‌هاکجا رفت آن ز لعل او لبم را کامرانی‌ها
جوانی در سر و کار جوانان شد نمی‌دانمکجایند آن جوانان یا کجا رفت آن جوانی‌ها
خضر از توست زنده عیسی از تو زنده سازندهتویی آری به لب‌ها چشمه‌سار زندگانی‌ها
نه از زخم تو میرند آهوان در صیدگه لیکنکنند از ذوق بر تیر و کمانت جان‌فشانی‌ها
زبان مالی به لب هردم کش از لب می‌کنم شیرینکنی کامم ز حسرت تلخ ازین شیرین‌زبانی‌ها
بود کوه غمت بر دل گران و دل گران بر تنز کویت رفتم اینک وز درت بردم گرانی‌ها
رموز عشق را جامی درون ساده می‌بایدبه آب می بشو لوح ضمیر از خرده‌دانی‌ها