گنج

شمارهٔ ۷۹

ز لعلت آن ز وی قدر شکر هیچ،ندارم رنگ جز خون جگر هیچ
به گرد آن میان گشتم کمرواربسی، وز وی ندیدم جز کمر هیچ
دهانت نیست جز هیچ و میان نیزوز ایشان کار عاشق هیچ بر هیچ
چو خوش‌خاطر نشینی با رقیباننباشد عاشقان را زین بتر هیچ
چو آرم تحفهٔ جان پیش چشمتنماید مختصر، وان مختصر هیچ
نبینی آب چشم و روی زردمنباشد پیش شاهان سیم و زر هیچ
لب لعل و دهانْ هیچ است و جامیهمین لعل لبت خواهد، دگر هیچ