گنج

شمارهٔ ۷۸

آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواجروشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج
فرسوده استخوان من از خاک پاش پرباشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج
روح الله ار طبیب شودجز به وصل یاربیمار عشق را نتواند کسی علاج
نتوان ره اجل به حیل بست بر کسیکش زخم تیغ عشق کند رخنه در مزاج
طاعت مجو ز من چو دل و دین ز دست رفتچون ده خراب شد نکشد محنت خراج
بر خاک آستان تو سنگ جفا به سردارم فراغت از هوس تخت و میل تاج
جامی چو یار وعده کند صبر پیش گیرطبع کریم را به تقاضا چه احتیاج