شمارهٔ ۶۶
ای خوش آن عاشق که با یار خود استزنده از دیدار دلدار خود است
خرم آن بلبل که با گلبانگ شوقکرده جا برطرف گلزار خود است
می طپد نالان دل من گوییادر سماع از ناله زار خود است
برندارد یار ما ز آیینه چشمهمچو ما مشتاق دیدار خود است
با لب نوشین طبیب آمد ولیدر کمین جان بیمار خود است
کی چشد ذوق گرفتاری عشقهر که چون زاهد گرفتار خود است
عمر جامی گرچه در کار تو رفتتا تو رفتی بی تو در کار خود است