شمارهٔ ۶۴
نماند جا که تر از ابر دیده ما نیستولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست
چگونه بر در او جا کنم که چندان سرفتاده بر سر کویش که پای را جا نیست
ز گشت باغ چه حاصل بجز غم آن دل راکه از مشاهده دوست در تماشا نیست
به باغ گو گذری کن که نیست هیچ نهالکه بهر خدمت قدش ستاده بر پا نیست
سواد خط تو تا دیده ام نبینم کسکه مبتلا شده چون من به دام سودا نیست
مگو به وعده که کام دلت دهم فرداکه دردمند غمت را امید فردا نیست
جدا ز لعل تو جامی چو نکته پردازدبه نطق هست چو طوطی ولی شکرخا نیست