شمارهٔ ۵۹
از تنگهای شکر ناب آن دهن به استوز میوه های باغ بهشت آن ذقن به است
از تن قبا بکش که حجابیست بس کثیفاندام نازکت به ته پیرهن به است
گفتی که شاد زی که نمردی ز هجر مندر راه عشق مردن ازین زیستن به است
دارم هوای کوی تو هرجا که می رومپیش غریب از همه عالم وطن به است
از بهر یوسفی چو زلیخا به کوی عشقمردی که جان نباخت ازان مرد زن به است
جامی ز بود خود بگذر در صف سگانشخلوت در انجمن سفر اندر وطن به است