گنج

شمارهٔ ۴۷

رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایتیک گام بس به فرقم از نعل بادپایت
بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقتبر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت
خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالمترسم که گر بنالم رحمی دهد خدایت
هر سو که می خرامی با آنکه همچو سایهافتاده بر زمینم می آیم از قفایت
زان دم که خاص بینم جورت به آشنایانز اهل جهان نخواهم جز با خود آشنایت
از بس که بر سر آید سنگم ز پاسبانانکردن توان حصاری پیرامن سرایت
جامی دعای خود را قدری ندید چندانکرد از زبان پاکان دریوزه دعایت