شمارهٔ ۲۹۱
داغ جفا که برکسان زآتش کین خود نهیکاش به جان عاشق بی دل و دین خود نهی
باد زمین به راه تو تارک بندگان که تاهر طرفت فتد گذر پا به زمین خود نهی
ای بت آمده ز چین لاف زنان به روی اوزود بود کزین خطا روی به چین خود نهی
بر سر ره نشسته ام بو که چو مست بگذریپای به سهو بر سر راه نشین خود نهی
تاجورا کجا رسد کامت ازان نگین لبگرنه به کفه بها تاج و نگین خود نهی
رشح می از لبش دلا شهد شهادت تو بسبه که ازان ذخیره ای روز پسین خود نهی
قدرشناس گوهرت نیست زمانه جامیادر کف سفله تا به کی در ثمین خود نهی