شمارهٔ ۲۹
پیش قدت دست خدمت بسته هر سروی که هستدست بسیار است جان من بلی بالای دست
میل طوبی کرد زاهد گرچه بالای تو دیدآری آری مایل پستیست همتهای پست
مستی از میخانه می زد دست و می گفت این سرودبت پرست از بت پرست و خودپرست از خود نرست
درشب هجران هجوم آورد بر من تاب تبدل طپید از بیم و تن لرزید لیکن نبض جست
بود سینه منزل دل نیز لیکن تیر توچون رسید از ره گذشت از سینه و در دل نشست
پارسا مسکین زبیم دین خود از زلف تومی هراسد همچو مرغ از دام و چون ماهی ز شست
وصف تو جامی رقم می زد نمودی خط سبزخامه را بشکست از شرم و ورق را برشکست