شمارهٔ ۲۸۴
با این همه کین با من بیدل که تو دارینشکیبم ازین شکل و شمایل که تو داری
دیوانگی آرد همه ارباب خرد رابرطرف مه این طرفه سلاسل که تو داری
هر اشک مرا بر درت افتاده سوالیستکس را نبود این همه سایل که تو داری
مپسند که چون مه ز مقابل شودم دوراین طلعت با ماه مقابل که تو داری
از غمزه تو هر طرف افتاده قتیلیستمن کشته این غمزه قاتل که تو داری
هر لحظه بری صد دل و جان بیش که داردزاسباب جمال این همه حاصل که تو داری
از آتش جامی شده نرم است دل سنگاز سنگ بود سختتر این دل که تو داری