گنج

شمارهٔ ۲۸۳

چه عجب بود ز تو ای پسر که به حال ما نظری کنیز سر صفا قدمی نهی به ره وفا گذری کنی
توهمی روی و من از عقب به فغان که ازسرمرحمتچو رسد به گوش تو آن صدا به سوی قفانظری کنی
چه جفا ازان بترم بود که کنی وفا به دگر کسانبه وفای تو که نه راضیم ز جفا که با دگری کنی
چو رسی به کلبه محنتم چه کشم به پیش تو ماحضرکه تو نور دیده چنان نیی که نظر به ماحضری کنی
من و دل فتاده زهم جداکرمی بود ز تو ای صباکه به دل ز من خبری دهی و ز دل مرا خبری کنی
چو ز خود جدا نشدی دلا به هوای کعبه مکن سفربه وصال کعبه گهی رسی که ز خود جدا سفری کنی
چو بلای جان تو جامیا نبود بغیر بتان کسیچو رسد بتی خرد آن بود که ازان بلا حذری کنی