شمارهٔ ۲۷۵
ای ز چشمم اشک خونین ریختهخون مردم را به خاک آمیخته
آن نه گلبرگ است بل کز رشک توگل شکوفه کرده خون برریخته
بر سرآشفته حالان صد بلازلفت از هر تار مو آویخته
چشم و ابرویت پی تاراج دینفتنه ها از گوشه ها انگیخته
قطع میدان فراقت چون کنمتوسن صبرم عنان بگسیخته
خواسته رسم خطت نقاش صنعسوده مشک ناب و برگل بیخته
هیچ دانی کیست جامی بر درتبنده ای از خواجگی بگریخته