گنج

شمارهٔ ۲۶۴

زلفت که رفت رونق مشک سیاه ازومشکین شود نفس چو برآریم آه ازو
دارد دل از عنایت تو چشم یک نگاهچندین مدار چشم عنایت نگاه ازو
این مهر نیست ماه رخت کرد جلوه ایعکسی گرفت آینه صبحگاه ازو
زندان اهل دل بود این کاخ زرنگارخوشوقت عارفی که بدر برد راه ازو
زینسان که زلف تو سر چاه ذقن نهفتبس مرد رهنورد که افتد به چاه ازو
چون ابر نوبهار به خاکم چو بگذریخیزد فغان و آه به جای گیاه ازو
جامی اگر ز لطف تو عذر گناه خواستلطفی نما و در گذران این گناه ازو