شمارهٔ ۲۵۳
ای در دهن تنگت جلاب شکر پنهاندر سنبل شبرنگت برگ گل تر پنهان
سی و دو بود آن لب هرگه به شمار آرییعنی که بود در وی سی و دو گهر پنهان
با هرکه دوچار افتی کام دو جهان یابدشبها که به گشت آیی از خانه بدر پنهان
گفتی که بگو پیدا سری ز میان مننیمیست ز موی آن هم در زیر کمر پنهان
از هجر توام بردل صد داغ بود پیداواندر ته هر داغی صد داغ دگر پنهان
هر فرش که اندازم در کلبه غم بی توگردد ز نم دیده در خون جگر پنهان
ننهاد تو را در دل یک ذره مهر ایزدهر چند که صنعش در سنگ شرر پنهان
از بس که بود رشکم بر گوش و زبان بی تونامت نبرم هرگز با خویش مگر پنهان
از چشم تو دزدیده خواهد نظری جامیکوری رقیبان را سویش بنگر پنهان