شمارهٔ ۲۵۲
ساغر مه نو باشد خالی شده مپسند آنناگشته مه نو پر نوری ندهد پنهان
نشکفت دلم تا تو بر من ندمیدی دمبی باد بهار اری غنچه نشود خندان
عشق تو خلاصم کرد از بند خردمندییاد تو فراغم داد از پند خردمندان
زان ابروی پر چینم چندان ترشی دادیکز سیب زنخدانت شد کند مرا دندان
روزی که شود زندان دور از تو جهان برمناز یاد رخت برخود گلشن کنم آن زندان
در طوف درت شبها دنبال سگت گردمزان گونه که گردد سگ دنبال خداوندان
جامی ز بتان تنها می گرید و می سوزدهمچون پدر مشفق از فرقت فرزندان