شمارهٔ ۲۳۹
به روز وصل پیاپی نمای دیدارمکه تا ذخیره ایام هجر بردارم
اگر نظاره روی توام شود روزیهزار شب به خیال رخت به روز آرم
هزار قطره خون در دلم گره شده استبیا که روی تو را بینم و فروبارم
چو عقد رسته دندان به خنده بگشاییسزد که سلک گهر را به هیچ نشمارم
بر آسمان مه و خور بر زمین گل و لالهنگاه می کنم و روی توست پندارم
مگو که چند دهی درد سرمرا جامیخدای را که بکن یک کرشمه در کارم
که تا گرانی تن زآستان تو ببرممتاع جان به سگان در تو بسپارم