گنج

شمارهٔ ۲۳۸

شب از گریه چندان گهر سفته امکه تا روز غرق گهر خفته ام
ولی چون تو را درنیاید به گوشچه سود این گهرها که من سفته ام
به جمعیت وصل ره چون برمچنین کز فراق تو آشفته ام
مگو مژده قتل من گو به دلکه عمریست کین را به دل گفته ام
نداده ست بویی گل از تو به باغکه چون غنچه زان بوی نشکفته ام
بود عیب من عشق و چون زاهدانز کس هرگز این عیب ننهفته ام
ز جامی میندیش و بیرون خرامکزین آستان گرد وی رفته ام