گنج

شمارهٔ ۲۳۴

به ترک عاشقی ای پندگو مده پندمدلی که بگسلم از عشق با چه پیوندم
ز عمر رفته مرا نیست حسرتی چندانجز آنکه عمر نه در عشق رفت یکچندم
به طعن نام سگی می نهد رقیبم داغخوشم به داغ سگی چون تویی خداوندم
تو تیغ در کف و من زیر تیغ تو از ذوقچو زخم عرقه به خون لب گشاده می خندم
مرا همیشه دعا از بلا سپر می بودچو تیر غمزه ات آمد سپر بیفکندم
چو دم ز شعر زنم عیب من مکن جامیکه شعر خوش هنر و من به آن هنرمندم
ز طعن زاده طبعم زبان نطق ببندکه طعن او به مثل هست طعن فرزندم