گنج

شمارهٔ ۲۳۱

زان نرنجم که ز خود کرده گرانت بینمزان برنجم که میان دگرانت بینم
سیریت نیست ز عاشق که صدت عاشق هستدل برای صد دیگر نگرانت بینم
هر دم از خوی دگر می دهدت شکل رقیبدر کف او چو گل کوزه گرانت بینم
نرخ ارزان تو گفتم که هزاران جان استجای آن هست که با خویش گرانت بینم
دعوی رحم کنی گر بود این راست چرافارغ از گریه خونین جگرانت بینم
نیست چون قد تو سروی به چمن راست ولیراست با طبع همه کژ نظرات بینم
جامی اینسان که درآن تنگ قبا دل بستیعاقبت غنچه صفت جامه درانت بینم