گنج

شمارهٔ ۲۳۰

چون من بی صبر و دل خواهم که آن رو بنگرماول از بیم رقیب این سو و آن سو بنگرم
سوزدم جان ز آرزوی آن خط و عارض به باغسایه سنبل چو بر گلهای خود رو بنگرم
بر میان صد رشته جان با کمر بستی گرهتا به کی چندین گره بسته به یک مو بنگرم
روی من به گفته ای یا ماه، رخصت ده دمیتا گشایم برقع و روی تو نیکو بنگرم
من همی میرم پس زانوی غم در بزم عیشتا کیت با این و آن زانو به زانو بنگرم
در تماشای تو حیرانم ندانم چون کنمزلف و رخ یا خال و خط یا چشم و ابرو بنگرم
چند گوی از زخم چوگان تو باشد بهره مندمن ز حسرت اشکریزان دور در گو بنگرم
بر لب جو یک زمان بنشین که پنهان از رقیبعکس رخسار تو را افتاده در جو بنگرم
بر دل جامی چو ناوک می‌زنی بهر خدایسخت‌تر می‌کش کمان تا زور بازو بنگرم