شمارهٔ ۲۱۷
در دهانت شک است و آن دو سه خالگرد لب نقطه هاست بر شک دال
قاصرند از مثال قامت تونخل بندان کارگاه خیال
نیست مرغ هوای عشق تو راهیچ چیزی به از فراغت بال
بیخودند از جمال طلعت توساکنان سرادقات جلال
بین سرشک مرا که از خاطرشوید آب روان غبار ملال
حالت از بانگ نی چه سود ای شیخچون نیی واقف از حقیقت حال
عمر جامی ازان دهان و میانمی رود در خیال های محال