شمارهٔ ۲۱۴
هرکس آرد دامن صلحت به چنگبر سر اینست ما را با تو جنگ
صحبت تنگ تو با بیگانگانآشنایان را همی آرد به تنگ
محنت هجر تو پاید سالهادولت وصل تو باشد بی درنگ
مهر خطت را هنر داند دلمگرچه باشد عیب بر آیینه زنگ
چهره ام شد کهربا اشکم عقیقبیش ازینم نیست از لعل تو رنگ
کی رسد در عشق عقل تیزپایچون رود با مرکب جم مور لنگ
نیکنامی کم طلب جامی که هستعشقبازان را ز نام نیک ننگ