شمارهٔ ۲۰۶
حشمت میفروش بین بر در او ز هر طرفگرد مواید کرم اهل صفا کشیده صف
فیض کرامتش نهد دمبدم از سفال میرند خداشناس را جام جهان نما به کف
پرورشت دهد فلک لیکن ازو تو برتریبیش نهد بلی خرد قیمت گوهر از صدف
پرده دیده و دلم فرش بود به راه توگر قدمی بدین طرف رنجه کنی زهی شرف
قبله جان اهل دل مستی و بیخودی بودوه که به زهد و توبه شد بیهده عمرها تلف
بانگ دفینه خوش بود خواجه زرشمار رامفلس دردخواره را خوشتر ازان صدای دف
محنت بادیه مکش جامی و عزم کوفه کنشو پی حج و عمره هم طایف مشهد نجف