گنج

شمارهٔ ۲۰۵

صوفی شهر آن به انواع فضایل متصفباده خورد و شد به فضل باده خواران معترف
ساخت جاروب حریم میکده موی سفیدخرقه پشمینه در پای خم افکند از کتف
خرده چون شین در سر شاهد کن و شمع و شرابتا شوی بالانشین بر اهل عشرت چون الف
آن جبین بین برتر از ابرو که پنداری شده ستعطف دامان مه روشن هلال منخسف
حرف آن قامت مزن با مایل طوبی که اوخاطری دارد ز سمت استقامت منحرف
طبع نادان را ز دانا شادتر دارد سپهرز انتظام افتد چو کار پیر خوانندش خرف
شاهد مقصود را پرده حجاب هستی استجز به جام می نشد بر جامی این سر منکشف